بازم درددل
سلام فندوق نیومدم خوبی؟عزیزم این چند وقت که نبوم حسابی در گیر مراسم عقد خاله جونت بودم وهمش تو برو بیا.خدارو شکر روز پنج شنبه ۶حرداد خاله جون وعمو علی عقد کردن😍خیلی واسش خوشحالم چون عمو علی خیلی دوسش داره و واسش سنگ تموم میذاره برعکس بابای تو.اخخخخخ که هرچی بگم کم گفتم.
این روزا اوضاع زندگیمون خیلی خرابه اونقدر که توی خونه اصلا باهم حرف نمیزنیم اگرم حرف بزنیم اخرش دوباره دعوا میشه وقهر.بابا خیلی واسه کار تنبلی میکنه وتقریبا یک روز در میون میره سر کار که این خیلی منو اذیت میکنه اخه کار آزاد نیست که بگم واسه خودشه خواست بره نخواستم نره کارمندی که اینطوری نمیشه!خلاصه کارش شده خوردن وبازی کردن والبته خوابیدن😕 واسه عقد خاله ۳شنبه ننو برد خونه ی مامانی وشب اونجا خوابید فرداشب که همه ی مهمونا اومده بودن ایشون تشریف بردن خونه ی باباش و منو با سوالای مهمونا که پیام کجاست وچرا نیومده تنها گذاشت فرداشم که روز عقد بودو اونهمه کار ریخته بود سر باباجون بازم نیومد ومن فقط یک کلمه گفتم این کارتو جبران میکنم که ابرو وحیثیت واسم نذاشت وبعدشم زنگ زد به بالاجون ودادوقال که چرا ویدا اینو گفت چرا اونو گفت😢سرتو بدرد نیارم عزیزم کلا از همه چیز ناامیدم اصلا نمیدونم بتونم تحملش کنم یا نه در مورد اومدن تو هم حسابی نگرانم میترسم وجودت همینطوری خیالی بمونه وهیچوقت نبینمت😭😭😭😭
خدایا خودت کمکم کن چرا هیچ حسی بهش ندارم.
دوستای خوبی که این مطلب رو میخونید عاجزامه تمنا دارم واسم پست بذارید و راهنماییم کنید باهیچ کسی نمیتونم حرف بزنم جز شما


بازم درددل 


