وبلاگ نی نی منوبلاگ نی نی من، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

خاطرات من ونی نی نیومده

فسقلیم رفتتتتتتتتت

سلام نینی مامانی خوبی؟امروز مامانی خیلی ناراحته چون یه موجود عزیز ودوست داشتنی رو از دست داده😢😢فسقلی من 4-5ساعت قبل مرد😭 فسقلی که همدم من بود تمام روز مشغول رسیدگی بهش بودم ،همیشه واسش سیب ترش میخریدم چون عاشقش بود همیشه باهاش حرف میزدم واون مظلوم تو صورتم نگاه میکرد😭😭😭😭😭   امروز من با مامانی وخاله ایدا رفته بودم خرید عید که یهو دیدم بابایی زنگ زد وخیلی بی حال سلام داد وگفت ویدا فسقلی مرده گفتم چی داری میگی واسه چی؟گفت نمیدونم عصر یه خورده چرت زدم بعد که بلند شدم دیدم تو قفس وروی میله هاش نیست وقتی که اومدم طرفش دیدم افتاده وپاهاش بالاست میگه وقتی بهش دست زدم بدنش گرم بود وگردنش تازه داشت شل میشد فکر کنم یا همون لحظه مرده یا اینکه تا...
2 اسفند 1394

مامان دل نگران

جوجه ی مامان سلام 😘 مروز اومدم از نگرانی هام بگم،از دلواپسی هام از اینکه این روزا چی به سر مردم کشورم اومده که هر جا رو نگاه میکنی از 10 نفر 5 نفرشون نازا هستن وبچه دار نمیشن؟چند وقته شدیدا ذهنم در گیر شده 😕یه عالمه مامان منتظر تو نی نی وبلاگ هست که هر کدومشون چند ساله منتظر دیدن دوتا خط مساوی و صدای شنیدن قلب فرشته هاشونن؟راستی چرا باید اینجوری باشه؟چرا اینقدر نازایی زیاد شده؟خدایا زبونم لال زبونم لال اگه من یا عزیزانم هم اونطوری باشن چی؟  منکه میمیرم اگه اینجوری باشه😣😭نی نی جونم تو دلت پاکه از خدا بخواه که مامان رو منتظر نذاره ازش بخواه که حسرت به دلم نذاره من ارزو دارم لباسای رنگی وچین چینی تن دخترم بپوشم موهاشو خرگوشی ببندم واسش...
29 بهمن 1394

تولد دایی جون

نفس مامان چطوره؟همه ی زندگیم خوبی؟فردا تولد دایی جونته ولی خوب بخاطر اینکه خاله ایدا فرداشب سرکار بود امشب واسش تولد گرفتیم ساعت4بود که بابایی از سر کار برگشت خونه وتا اماده شدیم و رسیدیم هشتگرد ساعت 6 شد بعدشم همه باهم رفتیم سورن تو که یکی از کافی شاپ های معروف هشتگرده وحسابی خوش گذرونی کردیم و شام رو هم رفتیم خونه ی مامانی ویه فسنجون خوشمزه خوردیم وبعدشم که بساط تولد🎂🎁 جات خیلی خالی بود عزیزدل مامان ایشاله سال دیگه تو دل مامان باشی وخوشی هامون رو هزار برابر کنی اون موقع ست که من دیگه هیچ غمی تو دنیا ندارم، خیلی دوست دارم نی نی نیومده ی مامانی👶👶👶
29 بهمن 1394

بابایی مهربون😍

نی نی جونم سلام؟امروز اومدم بگم که چه بابای مهربونی داری واینکه امروز یهو همه ورخواست اومدنتو کردن بزار واسه تو و همه ی دوستای وبلاگی بگم چی شده امروز مامان فاطمه نوبت دکتر داشت منم چون چند وقته نیومدن خونمون ازش خواستم واسه شام بیان پیشمون وواسه شام غذاهای مورد علاقه دایی جونتو درست کردم که ایشون ضایعم کرد و بخاطر اینکه مشغول خوندن درس واسه کنکور ارشده تشریف نیاورد😡😡😡 باباپیام که از سرکار برگشت مثل روزایی که خرید کرده زنگ خونه رو زد ومنم از چشمی در نگاه کردم ودیدم یه چیز قرمزی دست باباست بله عزیزم بابا یه توپ خیلی بزرگ قرمز خریده بود که مثلا مامان باهاش ورزش کنه وشکمشو اب کنه منم از دیدنش کلی خوشحال شدم وبه شوخی به بابا گفتم الان همسایه ...
28 بهمن 1394

جایگزین عروسک کچل گمشده

عسل مامان سلام،دخمل مامانی خوبی؟👧 اره عزیزم درست شنیدی بهت گفتم دخمل چون دلیل دارم،فکر میکنم قبلا درمورد عروسک گمشده ی مامان یه چیزایی بهت گفته باشم ولی خوب برای یاداوری دوباره میگم😕من یه عروسک از دوران بچگیم داشتم که بیشتراز بقیه عروسکام دوسش داشتم وتا 3-4سال قبل نگهش داشته بودم ولی خوب دختر یه همسایه بد اونو دزدید با اینکه میدونستم دون برداشته ولی نمیشد ثابتش کرد این شد که داغ اون عروسک کچل با شکم گندش رو دلم موند 😭😭من همیشه دومورد اون عروسک با بابایی حرف میزدم تا اینکه دیشب که بابایی از سر کار اومد برخلاف همیشه در زد ومنم در رو واسش باز کردم ودیدم بابایی جلو در با یه جعبه شیرینی ودوتا شاخه گل تزئین شده پشت در واساده وقتی که ازش گرفتم ول...
26 بهمن 1394

ولنتاین😍😍

سلام عزیزدل مامان خوبی عشقم ؟امروز روز ولنتاینه روز عشق روز تو ،بابایی وخانواده ی عزیزم ،درسته که نیستی ولی بدون مامانی عاشقته 🎉🎊🎉🎉  امروز میخوام واسه بابایی یه روز قشنگ و بیاد موندنی بسازم البته اگه تنبلی دست از سرم برداره 😆😆اهان راستی تا یادم نرفته بگم امروز ارمین پسر عمه بابایی دفاع داشت وخدارو شکر خیالش راحت شد 🎓نی نی من واسه بابایی دعا کن که خدا کمکش کنهه تا از شر این پایان نامه خلاص شه منکه دیگه خسته شدم😕نازنین مامان خیلی دوست دارم انشالله سال دیگه روز ولنتاین تو دل مامان باشی که واست کادوهای خوشگ بخرم باشه عشقم🎁🎁🎁
25 بهمن 1394

دوری از بابایی

عشق مامی سلام،خوبی زندگی من؟میخوام خاطرات این چند روز رو واست تعریف کنم😊😊  نی نی گلم ودوستای وبلاگیم بیاید ادامه مطلب تا واستون بگم  روز چهارشنبه پسر خاله بابایی وخانومش صبا جون رفتن تهران واسه گردش وخرید وساعت 1:2شب بود که برگشتن خونه وتوی راه تصمیم گرفته بودن که تا رسیدن خونه وسایلشونو جمع کنن وبرگردن کرمانشاه وبا وجود اصرار زیادی که من وبابایی کردیم راضی به موندن بیشتر نشدن وبعد از 8 روز خوشگذرونی مارو تنها گذاشتن😞😞 ماهم تصمیم گرفتیم بعداز نهار بریم خونه ی مامان فاطمه چون دوهفته ای میشد که همو ندیده بودیم وچون من باید یه سری از کارای بیمارستان رو تحویل میدادم بابایی پیشنهاد داد که بمونم خونه ی مامانی وکاراهامو انجام بدم اول...
25 بهمن 1394